تبليغاتX
ته مانده.....

 

 

ته مانده.....

ادبیات

 

 

 

 

مرگ

پایان لذت تندیس توست

دوباره شروع تو

و تجسمی دیگر

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:28  توسط سعیده مرتضوی  | 

 

تولد

 

گشتن پشت سایه ها

جست وجوی نور بین کلمات

وچیزی به اسم خداوند

نامش هم به اندازه حضورش بزرگ نوشته شد

بر سنگ قبری سیاه

 می رقصم

با لباسی سفید

 ترس های له شده برایم دست می زنند

حالا دخترک سه ساله

به جای حرف زدن با خدا

با خودش سخن می گوید

و می خندد

چشم هایم دیگر واقعیت ها را نمی بیند

وقتی پذیرفتم

که واقعیت ندارم

(نه به دنیا آمده ای و نه از دنیا خواهی رفت)

به دنبال ریشه های روحم می گردم

انتها

هرگز وجود ندارد

به من بده عروسک ها یی را که

هرگز کودکی مرا پر نکرد

چون بچه نبودم

روز تولد توست که

لباس سفید پوشیدم و می رقصم

شمع های فوت شده

نوری از آخرین شمع به چشم می خورد

آماده شو

تولدت شروع می شود

با خاموشی آخرین شعله

عروسکها هم می رقصند

واقعیت را تو تشخیص بده

بی تابی نور

بر سنگ قبرش..........

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:58  توسط سعیده مرتضوی  |