مرگ
پایان لذت تندیس توست
دوباره شروع تو
و تجسمی دیگر
|
ادبیات
مرگ پایان لذت تندیس توست دوباره شروع تو و تجسمی دیگر + نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:28  توسط سعیده مرتضوی
|
تولد
گشتن پشت سایه ها جست وجوی نور بین کلمات وچیزی به اسم خداوند نامش هم به اندازه حضورش بزرگ نوشته شد بر سنگ قبری سیاه می رقصم با لباسی سفید ترس های له شده برایم دست می زنند حالا دخترک سه ساله به جای حرف زدن با خدا با خودش سخن می گوید و می خندد چشم هایم دیگر واقعیت ها را نمی بیند وقتی پذیرفتم که واقعیت ندارم (نه به دنیا آمده ای و نه از دنیا خواهی رفت) به دنبال ریشه های روحم می گردم انتها هرگز وجود ندارد به من بده عروسک ها یی را که هرگز کودکی مرا پر نکرد چون بچه نبودم روز تولد توست که لباس سفید پوشیدم و می رقصم شمع های فوت شده نوری از آخرین شمع به چشم می خورد آماده شو تولدت شروع می شود با خاموشی آخرین شعله عروسکها هم می رقصند واقعیت را تو تشخیص بده بی تابی نور بر سنگ قبرش..........
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:58  توسط سعیده مرتضوی
|
همیشه می گفتند از رگ گردن به من نزدیکتری امروز فهمیدم اگر من نباشم تو تمام رگ های منی... + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:32  توسط سعیده مرتضوی
|
..........
اژپشت نقاشی یک زن دود کردم ترسها را در سیاهی چشمانش خیالات را سرفه میکنم میدانم حساسیتم به سیگارها کمتر شده شاید فقط یک پک لازم با شد برای خوردن چای تا انتهای نابودی گذشته نقاشیت را بکش لبهلیش را بنفش کن به جای تمام جیغ ها رنگ سیاه تمام شده است فریاد بزن بوی سوختگی می آید شاید برای آخرین بار حلقه های دود را دیدم فردا رنگهای تازه ای خواهم خرید........
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:12  توسط سعیده مرتضوی
|
...........
در تمام باران های شهر تو را گشتم غافل از اینکه تو در رگهایم رسوب کرده ای کلمه ها را تکرار می کنم من تو ما هنوز تا آخرین کلمه فاصله زیادی باقیست طی خواهم کرد تمام سلولهای تنم را برای رسیدن به ریشه ای که دیروز به من گفتی: بادها برای لرزش برگ ها نمی وزند فقط برای امتحان ریشه هاست امروز در هوای شرجی لبها را خیس می بینم به جای خیسی هر روز مردمکها میدانم واقعیت آموختنی نیست تو هر دو جهان را تجربه کردی که در سلولهایم به دنبال تو می گردم وبوسه می زنم به تمامی رگها هنوز لابه لای قطره ها تجربه های زیادی باقیست.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:26  توسط سعیده مرتضوی
|
حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
گفتی پرده ها یک به یک کنار می روند تا راحت تر بتوان انتها را دید و قفلی محکم بر پرده خیال گذشته زد شاید از هزار شروع شده باشدو حالا هنوز ۹۹۹ پرده دیگر باقیست تا هیچِ تا جایی که بفهمم چطور با دلشوره هایم پرده ها را دوخت وحالا باید با شجاعت تمام خیا لها را پاره کرد دوختن پاره کردن ِساختن وریختن ای کاش از ابتدا فهمیده بودم اما روزی هم میاید که ابتدا را امروز می نامم.............. + نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:1  توسط سعیده مرتضوی
|
از پشت سایه های یقین حلقه کوچکی را برایت هدیه آوردم حالا باخیال راحت خودت را دار بزن + نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 13:9  توسط سعیده مرتضوی
|
حالا لنزهای پاره شده ام را دفن میکنم و چشمهایم به کور بودن عینک ها می خندد..................
راستی چکمه هایت را هم بپوش و در من قدم بزن امروز همه جا بارانیست........... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 15:26  توسط سعیده مرتضوی
|
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز خروش وولوله در جان شیخ و شاب انداز
خوشحالم بعد از سالها................. تازه دارم معنای شاد بودن و میفهمم و چقدر فهمیدن زیباست ..... دانایی بزرگترین قسمت زندگیست به دنیا آمدم تا تمامی لحظه ها را تجربه کنم.......
حضور یعنی درک تمامی ثانیه ها با تو ناظر یعنی حرکت سلولهایم به دست تو وتو یعنی تمامی من های عالم. + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:30  توسط سعیده مرتضوی
|
امروز تمام دریچه ها در من بی تاب است درست مثل تو درست شبیه بارانهای همیشگی که بر دیوارها می زند وتمام قطره ها را در دیوارها می گنجاند تا حسی شبیه یکی بودن در بوی نمناک لحظه هاجاری شود امروز هوا ابری نیست در آسمان قطرات نور را می بینم که به تک تک سلولها وارد می شوند تا شاید بتوانم با نور یکی شوم اما فقط شاید. + نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:27  توسط سعیده مرتضوی
|
|